تبلیغات
خاکریز بیداری - تحت عنوان بسته فرهنگی


امروز :
خاکریز بیداری

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 6 دی 1390




گفت : یادت رفته بابام مفقود الاثره

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خیلی دور نیست ، چند شب پیش بود ، شام غریبان ، تو مزار شهدا دیدمش . از دوستای بچگیم بود تا بحال ، البته با یه سال بزرگتری . ازش پرسیدم مگه مزار بابات اینجاست ؟ گفت : یادت رفته بابام مفقود الاثره ها . راست میگفت ، یادم رفته بود.بعد از احوال پرسی از م پرسید : تا حال جنوب رفتی ؟ منطقه جنگی رو می گم .گفتم : نه. راستش رو بخوای هیچ وقت نیازی احساس نکردم . گفت : منو که می شناسی دنیام دنیای دیگه ای است . ولی خدا نصیبم کردو رفتم . تو هم برو .

درست هم می گفت ، بعید به نظر می رسید که با اون تیپ همیشه اتو کشیده ، بلند شه بره تو سرزمین خاکی جنوب . و بعد شروع کرد تعریف کردن . اینکه کاملا تصادفی اسمش برای اعزام در اومد ه بود و با بچه های دانشگاه راهی جنوب شده بود . می گفت : بابام غرب شهید شده بود ، دلیلی واسه رفتنم نمی دیدم . اما راهی شد م . خدایا از لحظه حرکت دلم بهونه گیری کرده بود . به با با م می گفتم : اگه واقعا ناظری ، شاهدی ، باید توی این سفریه نشونی ازت ببینم . جاده رو نگاه می کردم و آروم آروم اشک می ریختم . جدال عقل و دل رو تو وجودم احساس می کردم . عقل می گفت : نشون بابای تو غرب شهید شده ات رو از جنوب می خوای ؟

ولی دلم می گفت : اگه اینایی که میگن راست باشه ، با یدد هر غیر ممکنی ممکن بشه .

مسافت رو طی کردیم و من همچنان اشک می ریختم . انصافا توی مسیر فضای معنوی حاکم بود .اما اونی که می خواستم نبود که نبود . رسیدیم . اتفاقا اونجا یکی از دوستای بابا من رو دید. از اونجایی که بابام از سردارهای جنگ بود تعدادی از افراد اونجا از همرزماش بودند و من رو به همدیگه معرفی می کردند.کلی هم تحویلم گرفتند. اما من خوشحال نبودم .بابا نیازم بر طرف نمی شد.شب آخر شد . نا امید نا امید . دیگه تموم شده بود و نشونی ندیدم .با همه ناسازگاری داشتم .بیشتر با بابا . گفتم همش دروغه . 30 سالم شد. از 5 سالگی تا حال یه سره گفتند : همراهته . می بینتت . چرا حالا که خود م ازش خواسته بودم برآورده نکرد . تو این حال و هوا بودم که دوست بابا اومد . برای خداحافظی و هم یه سری کتاب که حالا تحت عنوان بسته فرهنگی بود.برای بچه های ماشینمون آورده بود . خداحافظی و التماس دعا و سوار ماشین شدم.

 می گفت : حمیده تو نمی دونی چقدر اشک ریختم . مگه نمی گن دختر بابائیه . من اینهمه سال ارادتم رو به اون نشون دادم اما بابا م چطور دلش اومد دل من رو بشکنه . دیوونه شده بودم . راستش رو بخوای تنها راه خلاصی رو تو این دیدم که بسته فرهنگی رو باز کنم و با خوندن یک کتاب خود م رو سرگر م کنم.خدای من . باورم نمی شد . اولین کتاب رو که در آوردم ....

عکس پشت جلدش عکس بابام بود. مگه می شه . این همه جمعیت . اینهمه کتاب . دستپاچه شدم . بسته بغل دستیم . جلویی ها و ... رو دیدم . متفاوت بود. خدایا من رو دید ه ، دیده بود . این همه سال . لحظه لحظه کنارم بود . و من غافل . آره عزیزان من مصداق بارز آن آیه :

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون .گمان نکنید که آنهایی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند . بلکه زنده اند و نزد پروردگار شان روزی می خورند.

پس این یقین قبل از این که برای سایر افراد جامعه حاصل بشه ، اول باید برای خودما بچه ها شون روشن بشه . و بدونیم که لحظه به لحظه همراهمون هستند وما بایددر مسیر اونها قدم برداریم:

هرچه درحق علی ظلم نمودیم بس است

هرچه از زلف و لب یار سرودیم بس است

هرچه ابلیس صفت پرده دریدیم بس است

هرچه آتش به تن خویش خریدیم بس است

این نه عشق است برادر که به پیشانی ماست

و نه مهریست که تأیید مسلمانی ماست

داغ یک عمر گناه است که پنهان کردیم

سجده بر دوست که نه،سجده به شیطان کردیم

هی گنه کرده و گفتیم خدا می بخشد

عذر آورده و گفتیم خدا می بخشد

بخششی هست ولی قهر و عذابی هم هست

آی مردم ، به خدا روز حسابی هم هست

نکنیم این همه بد، در حق مولا نکنیم

کوفیان هرچه که کردند بیا ما نکنیم

این که دزدان سر گردنه باشیم ، خطاست

چشم و گوش و کر مأذنه باشیم ، خطاست

گنه ماست برادر ، علی گر تنهاست

و اگر فاطمه این بنت مطهر تنهاست

همه تقصیر من و توست برادر برخیز

شیعه یعنی که من و تو ، تو دلاور برخیز

شیعه یعنی که شراری ز خدا نوشیدن

شیعه یعنی کفن سرخ بلا پوشیدن

آن که درعین بلا شیعه بماند مرد است

هرکه یک موی بلغزد به علی نامرد است

این که از شیعه به جز نام ندانیم بداست

و نمک گیر چنین لقمه بمانیم بداست

یادمان رفته که ما حق رسالت داریم

یادمان رفته که میراث شهادت داریم

مردم این خواب حرام است هلا برخیزید

جاده پیداست به جان شهدا برخیزید

ننگمان باد اگر عهد به یکسو فکنیم

و بگوییم که ما امت پیمان شکنیم

آی هشدار، دمی قافله را گم نکنیم

تا که امکان وضو هست تیمم نکنیم

ما برآنیم برادر که بلا می نوشیم

و خطر پشت خطر تا به خدا می نوشیم

حرف این است «ولاقوة الا بالله»

هرکه مرد است قدم رنجه کند بسم الله

خاطره از : بنت الهدی عسگری ـ فرزند شهید محمد رضا عسگری . به نقل از حمیده سوخته سرایی فرزندشهیدصادق سوخته سرایی




برچسب ها: بابای مفقودالاثر،
ارسال توسط محمد تقی وکیل پور
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ