تبلیغات
خاکریز بیداری - از بابات چه خبر؟


امروز :
خاکریز بیداری

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 6 دی 1390

شهید محمد نقی صلبی

« شکر خواندم که پدرم این روزها نیست تا فضای جامعه رو ببیند . ببیند همان نظامی که آنقدر دغدغه اش را داشت و شب و روزش را وقف دفاع از آن کرده بود چه طور بازیچه ی دست عده ای شده است . خیلی ناراحت شدم و از جهتی خوشحال شدم که شهدای مانیستند و چنین صحنه هایی را ببینند که عده ای چندین سال زحمات شهدا را نا دیده گرفتند و به این راحتی چشم شان را روی تمام لحظه ها بستند . خدا را شکر که با بصیرت رهبر فرزانه ی ما فتنه ی آنها دفع شد و آرامش دوباره به نظام بازگشت.»


به نام رب مهدی لب گشایم :
ما امیدویم تا اسلام بماند، خون می دهیم تا مملکت بارور شود و جان می سپاریم تا قرآن جاودانه گردد.(قسمتی ازوصیتنامه شهید(
اونروز برای من خیلی روز عجیبی بود.یک صبح سرد زمستانی ،دیماه 65 . رفت و آمد خونه ما همیشه زیاد بود. ولی اونروز خیلی بیشترشده بود، پدربزرگ ،عمه ها و فامیل های دورو نزدیک ،همسایه ها و خیلی از مردم می آمدند و سوالاتی می کردند.

اونروز اصلا دلم نمی خواست برم مدرسه کلاس سوم ابتدایی بودم و هرچه به مادرم گفتم که دوست ندارم به مدرسه برم . من رو به زور فرستاد مدرسه ،گفت :چیزی نشده باید بری شیفت عصر بودم.وقتی به مدرسه رسیدم مدیر ناظم از دیدن من تعجب کردند با تعجب گفتند : إ تو اینجایی ؟! سر کلاس معلم اومد پیش من به من گفت از بابات چه خبر؟ گفتم : نمی دونم ، رفتن به عملیات ،خبر ندارم .وقتی زنگ آخر مدرسه خورد و همه به طرف خونه ها رفتند.من اصلا دلم نمی خواست به خونه برم . توی راه قدم هام رو خیلی آرام برمی داشتم .تا دیر تر به خونه برسم .

وقتی به خونه رسیدم با صحنه عجیبی روبرو شدم . دیدم خونه ما پر شده از زنهای مشکی . زنها طبقه پایین ،مردهای مشکی پوش طبقه بالا . دنبال مامان گشتم که ازش بپرسم چی شده ؟ توی اتاق ها رو گشتم تا مامانم رو گوشه یک اتاق با زن عموم پیدا کردم ، دیدم هی اینها گریه میکنند و زنها هم با دیدن اینها گریه میکنند. وقتی مامانم رو دیدم بی اختیار اشکم در آمد تازه فهمیدم چی شده ؟ وقتی خانم ها گریه ی من رو دیدند به من می گفتند گریه نکن ، عموت شهید شده ، بابات مفقود الاثر شده . ایشا الله برمیگرده

خلاصه بعد از این کار خانواده شروع شد تمام بیمارستانها ، معراج شهدا ، عکس اسراء و فیلم اونها رو نگاه می کردند . شاید یه نشونی پیدا کنن توی این فاصله بارها فرمانده وقت لشگر 25 کربلا به پدر بزرگم گفت که حاج آقا قبول کن که پسرت شهید شده . ولی پدربزرگ من قبول نمی کردو همش می گفت ما باید به من یک نشونی بده که اون شهید شده . تا آینکه آزاده ها آمدند . عکس پدرم را میگرفتند و به آزاده ها نشان می دادند که یک نشانی ازش پیدا کنند. وقتی خبری نبود من همیشه دوست داشتم که پدرم برگرده یعنی زنده باشد.


و اگر گاهی اوقات معلم ها به من میگفتند إ شما دختر شهید صلبی هستی من خیلی ناراحت می شدم و میگفتم پدرم مفقود الاثر ه . حتی یک بار سر صف توی دبیرستان یه مطلب خوندم که دوست دارم پدرم زنده برگرده حتی اگر چشم نداشته باشد.حتی اگر دست نداشته باشد.و حتی اگر پا نداشته باشد.چند وقت بعد یک خوابی دیدم که خیلی عجیب بود.خواب دیدم پدرم گوشه ی یک اتاق نشسته و خیلی ناراحته ، دست نداره ،پا نداره،چشم نداره و خیلی با خودش ناله می زنه و به عموم که کنارش بود گفتم چرا پدرم آنقدر ناراحته  گفت همانطور که خودت می خواستی ،دست نداره ، پا نداره ، چشم نداره ولی  تحمل این زمونه رو نداره . این مال این زمانه نیست ، این نمی تونه این زمونه رو تحمل کنه . فهمیدم که خواسته ی بیجایی داشتم .

وقتی از خواب بیدار شدم گفتم چقدر خود خواه بودم عجب چیزی میخواستم . یک روز توی دانشگاه برام یه اتفاقی افتاد و خیلی ناراحت شدم یاد حرف شهید آوینی افتادم که گفت : خدا یا نمی دانم توی بهشت چه خبره که در توصیف بهشت میگی :لا یسمعون فیها لغوا و لا تأثیما . جایی که هیچ زخم زبان و نیش و کنایه اونجا نیست.

متوسل شدم به حضرت فاطمه گفتم یا زهرا بابا مو به من برسون  تا براش درد دل کنم.حاضرم استخوان هاش بیاد تا بهش بگم که چی میکشم . ترم 3 بودم . مهرماه سال 76 روز شهادت حضرت فاطمه تشییع جنازه پدرم بود. همان جا دعا کردم که امام زمانم زودتر ظهور کنه و من و تمام بچه یتیم ها رو درک کنه.

این گذشت تا اینکه روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال 88 به یاد خوابم افتادم . دو رکعت نماز شکر خواندم که پدرم این روزها نیست تا فضای جامعه رو ببیند . ببیند همان نظامی که آنقدر دغدغه اش را داشت و شب و روزش را وقف دفاع از آن کرده بود چه طور بازیچه ی دست عده ای شده است . خیلی ناراحت شدم و از جهتی خوشحال شدم که شهدای مانیستند و چنین صحنه هایی را ببینند که عده ای چندین سال زحمات شهدا را نا دیده گرفتند و به این راحتی چشم شان را روی تمام لحظه ها بستند .

خدا را شکر که با بصیرت رهبر فرزانه ی ما فتنه ی آنها دفع شد و آرامش دوباره به نظام بازگشت .

همان روزها بود که دوباره با تمام وجودم با اشک امام زمانم را صدا زدم و گفتم : آقا نمی خواهی بیایی ، بیاو ما دریاب و به یاد تنهایی امام زمان عج افتادم و دعا کردم که زودتر ظهور کند واز تنهایی نجات یابد:

السلام علیک ایها الامام الفرید!

امام علی علیه السلام می فرمایند : مهدی از تولد تا زمان ظهور ، تنها ، یگانه و غریب خواهد بود . پس دوستان بیایید برای امام و مولای غریب مان دعا کنیم که از تنهایی درآید.

بیا مولا جهان پر شد زبیداد                                           زظلم ظالمان فریاد فریاد

بیا غیر از تو ما منجی نداریم                                         اگر آیی دگر رنجی نداریم.

ذریه صلبی فرزند شهید محمد نقی صلبی 90/10/2



ارسال توسط محمد تقی وکیل پور
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ