تبلیغات
خاکریز بیداری - همه دنیایم را رها کردم که بیایم خط مقدم


امروز :
خاکریز بیداری

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 6 خرداد 1392
• «عباس‌علی بدرنیا» اهل شهرستان خوی بود و دکتری ریاضی داشت و در یکی از دانشگاه‌های امریکا برایش کرسی تدریس گذاشته بودند. از همه امکانات مادی زندگی هم برخوردار بود. روزی داشت اخبار مربوط به ایران را از تلویزیون خانه‌اش نگاه می‌کرد. ایام آغازین جنگ بود. تلویزیون نشان داد سربازان عراقی، خرمشهر را اشغال کرده و در حال غارت منازل مسکونی هستند. دلش به درد آمد و خونش به جوش! تحمل نداشت ببیند سرباز دشمن با پوتین روی فرش خانه‌های هم‌وطنانش راه برود. دار و ندارش را گذاشت و به ایران آمد. خودش را به خوزستان رساند. استان‌دار وقت با شنیدن خبر بازگشت چنین دانشمندی به سراغش رفت و پست و مقامی را پیشنهاد داد. بدرنیا می‌خندید و می‌گفت:«من همه دنیایم را رها کردم که بیایم خط مقدم نبرد با دشمن و اسلحه به‌دست بگیرم». رفت پیش بچه‌های لشکر 77 خراسان و شد دیدبان توپخانه و مسئول محاسبه آتش. او در فتح المبین به شهادت رسید و در بهشت زهرای تهران به‌خاک سپرده شد.
منبع:ماهنامه امتداد،شماره 78، اردیبهشت 1392،صفحات (24-25)،
 http://www.emtedadmags.com/article.asp?Art=2159


در ادامه مطلب 2 روایت ناب از نهایت ایثار و ازخودگذشتگی شهید" محمد تورانی" و  شهید"نادر علیزاده ساعت‌لو"

• محمد تورانی، طلبه‌ای پاسدار اهل یکی از روستاهای شهرستان ساری بود. توانایی‌های رزمی، قدرت استدلال و نفوذ کلام، رفتار و... بخشی از ویژگی‌های او بود که محبتش را در دل همه می‌گستراند. معلومات دینی‌اش آن‌قدری بود که مغزهای متفکر منافقان هم از رودررویی و مناظره با او طفره بروند. با توجه به هم‌مرز بودن مازندران با شوروی سابق و نیز هم‌جواری این استان با پایتخت، نفوذ گروهک‌های چپ هر روز گسترده تر از قبل می‌شد. جنگل‌ها و کوهستان‌های استان به پناه‌گاهی برای مارکسیست‌ها، چریک‌ها، منافقان و... تبدیل شده بود. سپاه هم در آن زمان نیرویی تازه‌تأسیس و کم‌تجربه بود. هر روز ترور، هر روز انحراف و فریب تعدادی از جوانان بر دغدغه‌های نیروهای انقلاب می‌افزود. محمد تورانی به مرور تغییر عقیده داد و هر بار به نقد و نفی بعضی از شخصیت‌های محوری انقلاب می‌پرداخت. هم‌رزمانش به او مشکوک شدند و اندکی بعد او را از سپاه ساری اخراج کردند. خبر آمد محمد عضو کادر مرکزی منافقان در مازندارن شده و کتب ایدئولوژیک آن‌ها را تدریس می‌کند. دستور بازداشت او صادر شد. هرکس او را می‌شناخت، بد و بی‌راهی را نثارش می‌کرد. حتی همسرش حاضر به دیدار او نبود. مدتی بعد در جریان یکی از درگیری‌های سپاه با منافقان در جنگل آمل، مشخص شد که محمد نفوذی سپاه بوده و با هماهنگی شهید طوسی (فرمانده وقت اطلاعات سپاه استان) با اتکا به توانایی‌های فردی خود تا عمق منافقان نفوذ کرده است. منافقان در همان درگیری او را دستگیر کردند و دیگر خبری از او به‌دست نیامد. مدت‌ها بعد مشخص شد منافقان او را در حالی که مجروح شده بود دستگیر کرده، پوستش را زنده زنده کندند و بدنش را به آتش کشیدند. چند استخوان از او به‌دست آمد و تشییع شد. او با اهدای آبرو و جانش، امنیت را به شمال کشور بازگرداند.




• نادر علیزاده ساعت‌لو یک جوان پاسدار اهل ارومیه بود. نیروهای ضدانقلاب متشکل از خلق آذربایجان و دمکرات های‌کردستان بخش وسیعی از مناطق غربی کشور را به تصرف خود درآورده بودند. نادر توانست با شهامت و هنرمندی به بدنه نیروهای ضدانقلاب نفوذ کند و با انجام چند عملیات تروریستی صوری، آنان را مطمئن کند که نفوذی ضدانقلاب در سپاه ارومیه است. یک‌بار از فرماندهان خلقی شنید که کم‌تر از یکی‌دو روز دیگر قصد حمله غافل‌گیرانه برای اشغال ارومیه را دارند. ارومیه شهر بزرگی است که اشغال آن، آبروی مدافعان انقلاب را به‌خطر می‌انداخت. سپاه ارومیه توانایی مقابله با این تهاجم را نداشت. نیروهای استان‌های هم‌جوار هم آمادگی اعزام سریع به این شهر را نداشتند. فقط یک راه وجود داشت. نادر آن را عملی کرد؛ با مخفی کردن اسلحه در لباس خود به‌همراه دوست هم‌رزمش به اتاق فرماندهی خلق آذربایجان در مهاباد رفت و در اقدامی غافل‌گیرانه، سرگرد عباسی (فرمانده عملیات آن‌ها) را به همراه تعدادی از فرماندهان دیگر به‌هلاکت رساند و نقشه عملیات را عقیم ساخت. هم‌رزم نادر توانست از معرکه بگریزد اما نادر که تا آخرین گلوله در مقابل ضدانقلاب جنگیده بود به اسارت آن‌ها درآمد. او را آن‌قدر با مشت و لگد کوبیدند که زیر دست و پایشان به شهادت رسید. سپس پاهایش را پشت ماشین بستند و در خیابان‌های مهاباد کشاندند تا اجزای پیکرش روی آسفالت شهر، تکه‌تکه شود. تکه‌های بدنش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به رود ریختند. «نادر علی‌زاده» را شاید بتوان مظلوم‌ترین شهید جمهوری اسلامی برشمرد. او با اسم مستعار به داخل نیروهای ضدانقلاب نفوذ کرده بود. برای آن‌که خانواده‌اش از گزند تعرض ضدانقلاب درامان بماند، شهادت او کتمان شد و مجلسی برایش برگزار نگردید و صدای گریه خانواده‌اش از دیوار منزل، آن طرف‌تر نرفت.



طبقه بندی: خاطرات منتخب شهدا،  شهادت، 
ارسال توسط مصطفی شعبانی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ