تبلیغات
خاکریز بیداری - روایت رزمنده شهیدی که از کباب متنفر شد


امروز :
خاکریز بیداری

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1391

شب دوم عملیات کربلای 5 قرار بود با گردان عمار جلو برویم. قبلا گردان مالک رفته بود و بچه‌ها در جریان محاصره، بیشترشان شهید شده بودند. من و حاج محسن از قرارگاه تاکتیکی به سمت سه راه شهادت که به شوخی «سه راه مرگ» می گفتیم پیاده راه افتادیم. هنوز 200، 300 متری تا سه راه فاصله داشتیم که بوی عجیب خوشایندی به مشام‌مان خورد. بی‌اختیار گفتم: چه بوی مشتی‌ای! خیلی وقت‌ها مسئولان تدارکات همت می‌کردند و ظرف‌های غذا را داخل برانکاری می ریختند و به سمت خط مقدم می‌آوردند. وقتی به سنگر می‌رسیدیم، غذا هنوز گرم بود و خیلی هم مزه می‌داد.

  در راه، کلی به خودمان وعده دادیم. محسن گفت: مرتضی! آخ جون چه بوی کبابی راه انداختند، دست این تدارکات‌چی را باید ماچ کرد! می‌دونی همچین غذایی را برای بچه‌ها توی خط آوردن، چه روحیه‌ای می‌خواد! همین طور که با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم گفت: جون تو دو پرس می‌گیریم، قبل از اینکه بخوایم کار کنیم یه گوشه‌ای می‌شینیم و یه شکم سیر می‌خوریم و بعد راه می‌افتیم. گیج بوی کباب و در حال صابون زدن به شکم بودیم که نزدیک سه راهی رسیدیم؛ یک خمپاره 120 وسط ماشین تویوتای پر از نیرو اصابت کرده بود، ماشین آتش گرفته و بچه‌ها همه سوخته بودند و بوی بدن کباب شده آنها ما را به آنجا کشانده بود. همان لحظه حالم بد شد. هر کس دیگر هم که می‌دید، اوضاعش به هم می‌ریخت.. بعدها حاج محسن می‌گفت: مرتضی بعد از آن ماجرا، واقعا از کباب بدم آمد.



منبع : کتاب لبخند به معبر آسمان (شهید حاج محسن دین شعاری)




طبقه بندی: خاطرات منتخب شهدا، 
ارسال توسط مصطفی شعبانی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ