تبلیغات
خاکریز بیداری - نامه ای به همسر شهیدم...


امروز :
خاکریز بیداری

مرتبه
تاریخ : جمعه 21 بهمن 1390

نامه همسر شهید (فاطمه جعفری ) به شوهر شهیدش(حسین فتحی)




بسمه تعالی

سلام دوست خوبم!

......

هرگاه بچه ها از تو می پرسند نمی دانم جواب سوالشان را چگونه بدهم. تنها تورا استوارتر از کوه توصیف می کنم و از روز حادثه که خبر شهادتت را دادند می گویم. واز امید ها و آرزو هایی که تو برایشان داشتی، آنقدر می گویم که هرکدام در گوشه ای به خواب می روند و خانه ی ساکت من ساکت تر از همیشه می شود. آنها می خوابند و من قطرات اشک از گونه های زیبایشان برمی دارم. در حالیکه قلب خودم دلخراشتر از همیشه است ، تنها خوشحالیم در این دنیا این است که بچه ها به شعر می نشینند و تو به آرزوی خودت می رسی، هرچند که دیگر از من نه توانی مانده و نه جوانی.





بسمه تعالی

سلام دوست خوبم!

نمیدانم آن روز سرد زمستانی را تو به یاد داری؟ آن روزی که نم نم برف بر سرمان می بارید و از دوستی جاویدان حرف می زدیم و از کلبه ی کوچکی به نام عشق سخن می راندیم تو به قله های غرور نشسته بودی و من در چشمان تو اوج غرور فردا را می دیدم. قرار بود باهم عهد ببندیم که تا دنیا،دنیاست با هم باشیم و بالاخره به عهدمان عمل کردیم و من به خانه ی تو آمدم.

روز ها را به امید فردای زیبا پشت سرهم گذاشتیم و اولین ثمره ی عشقمان به دنیا آمد. تو بودی که با دنیای قشنگ پدری روبرو شدی، آرام آرام طعم پدری را در ذائقه دلت نشاندی. هر بهار به آمید بارور شدن درخت کوچکمان آبش می دادیم و از خدا می خواستیم که عاقبت به خیر باشد و عصای روز های پیریمان. بالاخردومین و سومین فرزند هم به دنیا آمد و تو هر بار با غرور مردانه ات به دنبال کسب روزی حلال این خانواده ی کوچک بودی و من خوشحال بودم که هنوز از طعم آن روزهای جوانی در دلمان اثری است اما با این تفاوت که کم کم آثار سپیدی مو در هردویمان ظاهر شده بود.

تا اینکه یک روز خبر باورنکردنی را به من دادند. هرگز باورم نمی شد که این چنین تنها رهایم کنی. حتی بدون یک خداحافظی واینکه دیدارمان به قیامت افتاده باشد. 

تو رفتی تا عظمت شهید، و من هنوز در کوچه راههای دنیایی بسر می برم.

تو به اوج افتخار شهادت نائل شدی ،و من هنوز اسیر دنیای خاکی ام.

لب باغچه کوچک حیاط با غم و اندوه فراوان نشسته بودم؛ به فکر نوشتن نامه ای به دوست خود افتادم و هرچه فکر کردم این نامه را به که بنویسم که از تو محرم تر و از تو بهتر باشد کسی را نیافتم. تویی که همراز من، دوست من و بالاخره همسرم بودی. تویی که الان با نبودنت تک ستاره های آسمان را می شمارم و اینکه آیا در تربیت فرزندانم مؤفق بوده ام یا نه؟

وهر شب هنگامیکه سر بر بالش می گذارم و از خدا می خواهم تو در خوابم بیایی، وبعضی وقتها هم می آیی. زیبا، با جامه ای سفید و به نورانی ستاره ها ،ولی هرچه فریاد میزنم دستم به تو نمی رسد ،و تو مثل یک شبح از کنارم می گذری.

از این به بعد هرهنگام که دلم برای آن روزهای خوب زمستانی ، روزهایی که من و تو با هم آشنا شدیم، تنگ شد، تصمیم گرفته ام که بنویسم، آنقدر بنویسم که تو به خاطر خدا و به خاطر دل تنهای من به خوابم بیایی.

هرگاه بچه ها از تو می پرسند نمی دانم جواب سوالشان را چگونه بدهم. تنها تورا استوارتر از کوه توصیف می کنم و از روز حادثه که خبر شهادتت را دادند می گویم. واز امید ها و آرزو هایی که تو برایشان داشتی، آنقدر می گویم که هرکدام در گوشه ای به خواب می روند و خانه ی ساکت من ساکت تر از همیشه می شود. آنها می خوابند و من قطرات اشک از گونه های زیبایشان برمی دارم. در حالیکه قلب خودم دلخراشتر از همیشه است ، تنها خوشحالیم در این دنیا این است که بچه ها به شعر می نشینند و تو به آرزوی خودت می رسی، هرچند که دیگر از من نه توانی مانده و نه جوانی.

 همسر چشم به راه تو فاطمه جعفری

                                                                                                     


مقصد: دیار عاشقان خدا ، برسد به دست شهید حسین فتحی

شهادت آتش بر جانم افروخت             که تاصحرای محشر دیده ام سوخت

عجب پیراهن بر من بریدی                  که خیاط اجل می بایدش دوخت        




برچسب ها: همسرشهید،
ارسال توسط مصطفی شعبانی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ